بسم الله الرحمن الرحیم(نسخه آزمایشی)

چرا ساختارها بیش از عامل‌ها مهم می‌شوند؟

دغدغه این نوشته، طرح یک مسئله در اجتماعات علمی و دانشگاه‌ها و مخصوصاً دانشگاه امام صادق علیه‌السلام و باز هم به طور خاص حکمرانی پژوهش در این دانشگاه است.

به اطاعت درآوردن یک قوم به وسیله استخفاف انسان‌ها، از آداب فرعون در قرآن شمرده شده است. طرف مقابل آن، آداب انبیاء الهی است که مسیرشان از هدایت بر پایه اختیار و اراده انسان‌ها و اثاره دفائن عقول ایشان می‌گذرد. شاید التزام به همین آداب باعث عدم شکل‌گیری حکومت‌های پایدار توسط انبیاء الهی و امامان معصوم علیهم‌السلام تاکنون بوده است. بنابراین به نظر می‌رسد فهم این آداب و تمرین و ترویج آن، یکی از مقومات شکل‌گیری حکومت دوران ظهور و حکمرانی اسلامی روی زمین است. راه چاره حکومت‌های آخرالزمان، فهم همین عنصر قوام‌بخش است که مسیر هدایت از درون انسان و جوشش او شروع می‌شود و نه از طریق نظم‌های بیرونی(تقدم رتبی).

علی‌رغم این اصل اساسی حکمرانی اسلامی، دیده می‌شود که جریان روزمره زندگی مردم، مشحون از ساختارهای ریزودرشت است که مجبور به اطاعت از آن‌ها هستند. البته بدیهی است که جریان زندگی در یک اجتماع و تمدن بزرگ بدون نظم امکان‌پذیر نیست. اما چیستی و چگونگی این نظم هنوز هم مورد سؤال است که با پاسخ‌های فوری از آن رد شده‌ایم. ناچار بودیم برای گذران زندگی، هرچه زودتر یک نظم و سروسامانی پیدا کنیم لذا عجله در منظم شدن اجازه تأمل عمیق در چیستی و چگونگی آن را گرفته است. البته این عجله به نسبت بزرگی و کوچکی اجتماعات انسانی کم‌وزیاد می‌شود. احتمالاً در اجتماعات کوچک‌تر می‌توان بدیل‌های مختلفی برای ایجاد نظم برشمرد.

دغدغه این نوشته، طرح یک مسئله در اجتماعات علمی و دانشگاه‌ها و مخصوصاً دانشگاه امام صادق علیه‌السلام و باز هم به طور خاص حکمرانی پژوهش در این دانشگاه است.(۱) دانشگاه یکی از اجتماعات کوچک انسانی است که عمدتاً انسان‌های فرهیخته را در خود جای داده است. یکی از دغدغه‌های صاحب‌نظران دنیا برای سالیان متمادی، اندیشه در باب نوع نظم حاکم بر دانشگاه بوده است. گذر از حکمرانی بروکراتیک دانشگاهی به حکمرانی دانشکده‌ای و حکمرانی سیاسی و حکمرانی تسهیم یافته و نظم‌های خودمختار حاکی همین تطور نظری و عملی است. یکی از نقاط کلیدی که این تطورات خودشان را با آن تنظیم می‌کردند، این بوده است که عالم و پژوهشگر، تنها نقطه الزامی عبور برای اعمال اقتدار روی آن است.

بر اساس این اصل که پژوهشگر، تنها نقطه الزامی عبور برای حکمرانی پژوهش است، نظم‌های خاصی شکل‌گرفته است. نظم‌هایی که سعی می‌کنند کارشان کمک به جوشش درونی پژوهشگران باشد نه اینکه به اجبار و استخفاف منتهی شود. چراکه ریشه کار علمی و قوام آن در جوشش درونی عالم است و بدون آن کار علمی بی‌معنا است. ولی با کمال تعجب دیده می‌شود که وضعیت در ایران بر این قرار پیش نمی‌رود و در حوزه علم و پژوهش، ساختارها سوار بر عامل‌ها شده‌اند و تاخت‌وتاز می‌کنند. ساختارها بسیار بیشتر از عامل‌ها توجه حکمرانان پژوهش را به خود جلب کرده‌اند. جلسات، گفتگوها، پیگیری‌ها، خرج‌ها و عمرها صرف کار با ساختارها (آن هم غالباً ساختارهای محض سلسله مراتبی) شده است. به نظر می‌رسد برخی ریشه‌های این توجه بیش از اندازه به ساختارها در مقابل عامل‌ها را می‌توان این‌گونه برشمرد:

  1. اعتقادی به عاملیّت زیردستان وجود ندارد. این مورد شدیدترین حالت توجه به ساختارها است. فرهنگ سلسله مراتبی محض بنیان‌های این اعتقاد را تغذیه می‌کند. حکمران هیچ اراده‌ای به افراد قائل نیست و افراد تحت حاکمیت را زیردستانی ماشین‌وار فرض می‌کند. شاید این اعتقاد در اثر زندگی بیش‌ازحد با ماشین‌ها و لوازم صفر و یکی باشد.
  2. امکان تعامل و گفتگو وجود ندارد. ممکن است به هر دلیلی حکمران با عوامل انسانی تحت حاکمیت خویش امکان تعامل و ارتباط نداشته باشد. آنگاه زبان راهبری فقط ساختارها و آیین‌نامه‌های یک‌طرفه خواهد بود. اگر زبانی برای تکلم بی‌قیدوبند بین حاکم و محکوم وجود نداشته باشد به ناچار از ادبیات ماشینی و ساختاری استفاده خواهد شد.
  3. حوصله تعامل و گفتگو وجود ندارد. ممکن است امکان تعامل با عوامل انسانی وجود داشته باشد ولی یک مشکل وجود دارد و آن هم اینکه: گفتگو و اقناع سخت است. حوصله و صبر می‌خواهد. گفتگو و تعامل با عوامل انسانی و خواستن اظهار اراده‌ها و اختیارها موجب بروز اختلاف‌سلیقه‌ها است. شاید به همین دلیل است که سعه‌صدر یکی از ویژگی‌های اصلی حاکم اسلامی برشمرده می‌شود. اگر حکمران حوصله تعامل و گفتگو نداشته باشد ممکن است گفتگو هم بکند ولی گفتگویی از جنس بز اخوش. یعنی زیردستان را تشویق به چاپلوسی و تأیید نظرات حکمران می‌کند چرا که اگر کسی خلاف او حرف بزند حذف خواهد شد.
  4. آداب گفتگو رعایت نشده یا گفتگوها شکست می‌خورند. ممکن است حوصله گفتگو هم وجود داشته باشد ولی گفتگو به دعوا منجر شود و بی‌نتیجه بماند. بی‌نتیجه ماندن گفتگوها به حذف آن‌ها می‌رسد و درنتیجه توجه به عامل‌ها نیز کم می‌شود. احتمالاً حاکم می‌گوید «من پول‌دارم و زور هم دارم، چه لزومی دارد با یک عده معترض حرف بزنم، بهتر است به آن‌ها زور بیاورم و اهدافم را محقق کنم.»
  5. ساختارها بیشتر دیده می‌شوند. این مورد در جامعه‌های ساختار زده بسیار مشهود است. عقل مردم به چشمشان است و چشم هم فقط آیین‌نامه، ابلاغیه، بخش‌نامه و … را می‌شمارد نه تعامل و گفتگو را. در چنین جامعه‌ای گویا اگر کسی راهبری جایی یا چیزی را بر عهده بگیرد باید تغییرات ساختاری عجیبی ایجاد کند تا مورد اقبال بالادستی‌ها و همتایان قرار گیرد و اگر کاری از سنخ تغییر ساختار یا حداقل افراد حاضر در ساختار انجام ندهد گویا عاجز از راهبری بوده است. در این نگاه، رفتن به سمت الگوهای اجماع محور که توجه به عامل‌ها را رقم می‌زند به‌شدت مطرود است. معمولاً حاکمان در اقتضاء چنین جوامعی می‌گویند «ما مسئول ساختار و تشکل هستیم و کاری به عامل‌ها نداریم»، شاید حق هم دارند، چون اگر قرار بر گفتگو و تعامل باشد، سرعت کار و کارآیی پایین خواهد بود و اگر حاکم بخواهد در فرصت محدود مسئولیت خودش وارد فازهای تعاملی و شبکه‌ای بشود، او را محکوم به کم کاری می‌کنند و در آینده او را با نام‌های مدیر شُل و وِل، مدیر بی طرح، مدیر بی‌لیاقت و … می‌خوانند. ترس از این القاب، حاکم را به سمت طراحی ساختارها و ترویج زبان ساختاری سوق می‌دهد.
  6. جریان حاکم خالی از روح و معنا می‌شود. ممکن است هدف اصلی فراموش شده و جریان حاکم فرمالیته شود. در این جریان همه سعی دارند صورت کار را حفظ کنند. حاکم سعی می‌کند صورت و شکل سازمان به خود بگیرد. آن هم سازمان به‌شدت سلسله مراتبی. بالأخره هر سازمانی یک رئیسی دارد و یک مرئوسی که دستور می‌دهد و اطاعت می‌کنند! مگر سازمانی جز این هم معنا دارد؟ در این نگاه خیر. در این منش، ساختارها که قرار بود وسیله ای برای رسیدن به اهداف بلند سازمان باشد، خودشان هدف می‌شوند و هدف اصلی فراموش می‌شود. حاکم و محکوم وارد بازی‌های ساختاری عمدتاً سیاسی می‌شوند. توجه به روح و هدف اصلی می‌تواند ساختارها را زنده کند. اگر در یک جریان، روح و هدف اصلی فراموش شود، ساختارها زمخت، خشک، شکننده و بدون هیچ توجهی به عامل‌ها شکل می‌گیرند و پس از مدتی هم شکست می‌خورند و تمام می‌شوند.
  7. جمعیت تحت حکمرانی زیاد هستند. شاید علتی دیگر برای توجه بیشتر به ساختارها، جمعیت زیاد محکومان باشد. وقتی افراد تحت حاکمیت زیاد می‌شوند، فرصت حاکمان محدود خواهد بود و ناچارند که همه را با یک چوب بِرانند. حاکمان می‌گویند «من که نمی‌توانم با همه این افراد صحبت کنم و اجماع مثل یک رؤیاست» البته در ادبیات دنیا شاهد ساختارهایی هستیم که در جمعیت‌های زیاد هم توجه به عامل‌ها را فراموش نکرده‌اند مثلاً ساختار و سازوکار آژانس‌ها(agency).
  8. ساختار سازی‌ها، مسیرهایی برای فرار از تنوع بی‌پایان هستند. حاکم می‌خواهد همه محکومان متنوع را تحت امر خودش دربیاورد. طبیعی است که این کار به‌شدت دشوار است چرا که محکومان متنوع هستند. یکی از راه‌های از بین بردن تنوع، راندن ایشان با یک چوب است. ولی آیا تنگنای تنوع طور دیگری قابل‌حل نیست؟
  9. تبختر و خود بزرگ‌پنداری حکمران اجازه توجه به عامل‌ها نمی‌دهد. حاکم خودش را پادشاه مطلق می‌داند. با خودش فکر می‌کند «یعنی من پول داشته باشم، زور داشته باشم، سیاست دست من باشد ولی باز هم به من اعتراض کنند و حرفم را گوش ندهند؟! چقدر من بی‌عرضه‌ام. زیردستانم را آدم می‌کنم!» و همین حدیث نفس باعث می‌شود دست خودش را باز ببیند و وارد جریان ساختار سازی و ساختار بازی بشود. این خیلی عجیب است که کسی قدرت داشته باشد و از قدرت خودش استفاده نکند.
  10. قوت راهبری حکمران کم است. علامه طباطبایی (ره) ذیل اعتبار ریاست در رساله اعتباریات علت استفاده از ابزارهای پاداش و تنبیه را کم زور بودن سنبه رئیس می‌داند. یعنی رئیسی که قوه ریاست را نداشته باشد به ناچار از ابزارهای جنبی پاداش و تنبیه استفاده می‌کند. شاید ساختار هم یکی از این ابزارهای جنبی است.
  11. عامل‌ها به هیچ صراطی مستقیم نیستند الا با زور. حاکم پس از بحث‌های طولانی و مجادلات خسته‌کننده به این نتیجه می‌رسد که عامل‌ها چیزی جز زور نمی‌فهمند. تصمیم می‌گیرد به آن‌ها فشار بالا به پایین بیاورد.
  12. عامل‌ها خالی از فکر و اراده هستند. عامل‌ها ایستاده‌اند. انسانیت خویش را فراموش کرده و خودشان را به یک ماشین تقلیل داده‌اند. شاید زبان حال ایشان این است که: «ما را به جبر هم که شده سربه‌راه کن/ خیری ندیده‌ام من از این اختیارها»… حاکم هم خودش را درگیر این عامل‌ها نخواهد کرد، بلکه برای رسیدن به کارآیی ساختارها را حاکم بر عامل‌ها خواهد نمود.
  13. سایر حکمرانان، فکر و اراده عامل‌ها را بیش از ما و پیش از ما جذب کرده‌اند. علت دیگری که به ذهن می‌رسد تعارض حکمرانی‌ها است. ممکن است یک حکمران دیگر، دل عامل‌ها را ربوده باشد و ما به‌عنوان حکمران نتوانیم از باب گفتگو و تعامل و توجه به عامل‌ها وارد بشویم. در این حالت یا باید حکمران کاری کند که دل محکوم را به دست آورد که بسیار سخت است یا باید وارد درجاتی از اجبار بشود که در ساختارها(عمدتاً سلسله مراتبی) متجلی می‌شوند.

این عوامل سیزده‌گانه شکلی از استقرا هستند لذا ممکن است کم یا زیاد بشنود و ادعای جامعیت نداریم. ممکن است برخی از این موارد نیز هم‌پوشانی داشته باشند یا چند عامل در یک حکمران وجود داشته باشد. ولی آنچه مهم است توجه دائمی به این سؤال است که «راهبری حاکمان وقتی بر پایه اراده و اختیار محکومان شکل می‌گیرد، چه صورتی پیدا می‌کند؟»


 1- این نوشته در مسیر پروژه دانش‌پژوهی ساخت یک پژوهشگاه نگاشته شده است و جنبه یادگیری دارد لذا ممکن است حاوی برخی مطالب غلط باشد.

اشتراک گذاری


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *